ادامه حکایت الاغ ببخشید ابلاغ سردفتری
حکایت از اینجا براتون شروع کنم که خانم حمیدی برای روز چهار شنبه هفته پیش وقت داد که برای تنظیم تضمین سردفتری بریم دنبالش و ببریمش دفتر قشنگه که کلی توش خرج شده دفتر 765 رو میگم که تضمین امضاء کنه خوب مثل گوسفند 10 نفر بودیم که هر کدام هم قصد داشتند اول ببرنش برای امضاء در میان این افراد شوهر شالپوش هم بود پس از قرار مدار با افراد قرار شد عین گوسفند همه دنبالش راه نیفتن و به همه دفاتر برای امضاء برن از همین رو قرار شد که اون بی شخصیت هیچی ندار در آخرین دفتر بیارتش دفتر 765 از ساعت 11 تا45/1 دم دفتر وایستادم کسی نیامد و زنگ زدم به ثبت گفت ( خانم ) من شمار و جلوی دفتر قبلی ندیدم رفتم ثبت !!! صحبت سر اینه که چقدر افرادی که برای سردفتری جدید اقدام کردن آدمهای بی قیدو بند و بی شخصیتی هستن ( نه کلیه آنها ) خوب پس از مشاجره با خانم روز یکشنبه یعنی امروز را برای امضای تضمین وقت داد امروز هم همین اتفاق نزدیک بود بیافتد چرا که وقتی خانم حمیدی از دفتر 989 درآمد بیرون خوب اکثر افراد ماشین داشتند و قرار شد که ایشان را به دفتر 292 منتقل کنیم یکی از افرادی ماشین داشت وجلوی در 989 بود منم باید به 292 برم و ایشان را سوار کرد و برد و بقیه که حدود 5 نفر بودیم به مقابل دفتر 292 رفتیم و آنجا منتظر شدیم حدود یک ساعت طول کشید که مسافت 500 متری را طی کند !!! حالا چه اتفاقی افتاده بود اون آقایی که گفت من میرم 292 دروغ گفت و ایشان را به دفتر دیگری برده بود …. وای خدای من سردفتر آینده به همکارانش دروغ بگوید ….. خدای من شعن سردفتری بکجا رسیده است ….. بی شخصیتی در این شغل به کجا رسیده است ……خدا رحم کند …. بچه کاتب
ما که نفهمیدیم کی به کی هست …
سمسام میرزا
ژوئن 8, 2008 at 4:49 ب.ظ