بچه كاتب بدون عدل

وقايع اتفاقيه دفاتر اسناد رسمي

بایگانیِ ژوئن 2008

زني كه مرد شد بعد حامله شد

بدون دیدگاه

نوشته شده توسط bachekateb

ژوئن 15, 2008 در 7:40 ب.ظ

ارسال شده در وقایع اتفاقیه

لاغری

بدون دیدگاه

      خوب امروز چون این بحث راجع به لاغری است میخوام از فونت رنگ مغز روده ای استفاده کنم : اضافه وزن یکی از معضلات امروزه است که خیلیا با اون دست وپنجه نرم میکنن خود من یکی از اونا هستم . اضافه وزن گذشته از بد کردن ظاهر انسان یا به قولی زشتی بیرونی زشتی های درونی اش خیلی بیشتر مثل 1- فشار خون 2- دیابت 3- گرفتگی جدار رگها 4- ارترئیدهای ناجور 5- ازبین رفتن مفاصل زودتر از موعد 6- چربی ها کبدی و هزاران بدبختی دیگه من خودم برای عوامل چاقی درجه بندی قائل هستم : 1- عادات اشتباه غذایی 2- عدم تحرک مناسب 3- استفاده ناصحیح از مواد خوراکی 4- شاید مسایل وراثتی .

خوب من خودم دچار سندرم یویو هستم این سندرم در بیشتر افراد چاق مشاهده میگردد آدم وقتی هیکل خودش و میبینه و حالش بهم میخوره تصمیم قطعی میگیره که رژیم بگیره خوب اغلب رژیمها اشتباه یا سخته بعد یه مدت آدم ولش میکنه وبیشتر از اون چیزی که وزن کم کرده چاق میشه . چون بدن در زمان رژیم غذایی سلولها گرسنگی کشیدن آمادگی جذب غذای بیشتری دارن و بعد از رها کردن رژیم غذایی دریافت بیشتری میکنند و چاقی بیشتر میشود . بدتر از همه چیز در چاقی اینه که نمیذاره آدم از جاش تکون بخوره و احساس بدی به آدم دست میده . من خودم چون اراده نخوردن و یا رژیم را ندارم تصمیم گرفتم یا با عمل گاستریت بایپس یا با گاسترت بند خودمو لاغر کنم از دوست عزیزی هم سوال کردم ایشالا جوابم و میده اگر کسی هم این مطلب را خود واطلاعاتی داشت خوشحال میشم راهنمایی بشم …. بچه کاتب

نوشته شده توسط bachekateb

ژوئن 13, 2008 در 12:25 ب.ظ

ارسال شده در غذا وشکم

تعطیلات

بدون دیدگاه

     خوب از کجاش بگم ؟؟ آهان قبل از اینکه این وبلاگ رو درست کنم فکر میکردم که نوشتن کار ساده ای است اما بعد از درست کردن اون چند مطلب مهم را متوجه شدم و اونها از این قرارند 1- مرتب بودن و پشتکار داشتن در کارها خیلی سخته 2- نوشتن کار آسونی نیست 3- که از همه مهمتره فهمیدم آدم بسیار کونگشادی هستم !!!

جاتون خالی با عیال مربوطه تصمیم گرفتیم مثل 80 درصد بقیه مردم تهران در زمان ارتحال آقا مسافرتی عتبات عالیات شمالی کشور داشته باشیم و عشق و حالی بکنیم خوب تعطیلات خوبی بود ولی خوب نحصی آقا گرفتمون درضمن ! دو شنبه ساعت 30/12 کار و کاسبی را تعطیل کردیم وبعد صرف نهار در منزل مادر بزرگ گرامی راهی شمال شدیم جاده ماشین زیاد بود و لی شلوغ نبود . خوب تا این قسمت خوش شانس بودیم چون فرداش شنیدم دهن مردم سرویس شد . خوب پدر گرام نیز مدت یک ماه برای تعمیرات ساختمانی ویلا راهی شمال شده بود و در انجا بود خوب بعد از سه ماه کار تصمیم گرفتیم که یه استراحتی بکنیم . راستی از پدرم بگم اصولا عادت داره همه کارها را خودش انجام بده و اگه من دور و ورش باشم کاراش بوسیله من انجام بده !! خوب دیگه نمیگم که این تعطیلات و استراحت به چه صورت بود …. ولی جمعه شب گفتیم برگردیم که زرنگی کرده باشیم خوب چون همه مردم ایران اصولا زرنگند همه همون موقع قصد برگشتن داشتند خوب انقدر شلوغ بود که ناچارا از نارنجستان آمل دور زدیم وبرگشتیم به ویلا .چارهای نبود جز برگشت یکشنبه ، یکشنبه صبح راه افتادیم وسط راه تلفن شد که کجایی رئیس بازرسی ثبت تهران دربدر دنبالت میگرده . تلفن به این ور وبه اون ور که چی شده یه مشتری رفته بوده دم دفتر دیده بوده که بستست شکایت کرده به بازرسی …. چند روزه که از جریان گذشته نه ما به روی خودمان آوردیم نه آنها ولی منتظر تبعاتش هستم …. بچه کاتب

نوشته شده توسط bachekateb

ژوئن 13, 2008 در 12:04 ب.ظ

ارسال شده در وقایع اتفاقیه

ادامه حکایت الاغ ببخشید ابلاغ سردفتری

با یک دیدگاه

   حکایت از اینجا براتون شروع کنم که خانم حمیدی برای روز چهار شنبه هفته پیش وقت داد که برای تنظیم تضمین سردفتری بریم دنبالش و ببریمش دفتر قشنگه که کلی توش خرج شده دفتر 765 رو میگم که تضمین امضاء کنه خوب مثل گوسفند 10 نفر بودیم که هر کدام هم قصد داشتند اول ببرنش برای امضاء در میان این افراد شوهر شالپوش هم بود پس از قرار مدار با افراد قرار شد عین گوسفند همه دنبالش راه نیفتن و به همه دفاتر برای امضاء برن از همین رو قرار شد که اون بی شخصیت هیچی ندار در آخرین دفتر بیارتش دفتر 765 از ساعت 11 تا45/1 دم دفتر وایستادم کسی نیامد و زنگ زدم به ثبت گفت ( خانم ) من شمار و جلوی دفتر قبلی ندیدم رفتم ثبت !!! صحبت سر اینه که چقدر افرادی که برای سردفتری جدید اقدام کردن آدمهای بی قیدو بند و بی شخصیتی هستن ( نه کلیه آنها ) خوب پس از مشاجره با خانم روز یکشنبه یعنی امروز را برای امضای تضمین وقت داد امروز هم همین اتفاق نزدیک بود بیافتد چرا که وقتی خانم حمیدی از دفتر 989 درآمد بیرون خوب اکثر افراد ماشین داشتند و قرار شد که ایشان را به دفتر 292 منتقل کنیم یکی از افرادی ماشین داشت وجلوی در 989 بود منم باید به 292 برم و ایشان را سوار کرد و برد و بقیه که حدود 5 نفر بودیم به مقابل دفتر 292 رفتیم و آنجا منتظر شدیم حدود یک ساعت طول کشید که مسافت 500 متری را طی کند !!! حالا چه اتفاقی افتاده بود اون آقایی که گفت من میرم 292 دروغ گفت و ایشان را به دفتر دیگری برده بود …. وای خدای من سردفتر آینده به همکارانش دروغ بگوید ….. خدای من شعن سردفتری بکجا رسیده است ….. بی شخصیتی در این شغل به کجا رسیده است ……خدا رحم کند …. بچه کاتب

نوشته شده توسط bachekateb

ژوئن 1, 2008 در 6:48 ب.ظ

ارسال شده در وقایع اتفاقیه